| بـعدا نوشت :
:(( واقعا نمیدونم با این همه درسی که جمع شده روی هم چی کار کنم. جمعه یه امتحان خیلی خیلی مهم دارم که البته از نظر من اصلا مهم نیست. اما از نظر بقیه هست
عکسو دارین؟ *** های ملت. من نه از زندگیم خسته شدم و نه بریدم. اتفاقا کلی هم انگیزه برای زندگی کردن دارم. محیط اطراف من پر از عشقه. عشق رو ادما به من نمیدن. من عشق رو از کل هستی به دست میارم. شکایتی نیست. شکوه ای نیست. مدت زیادیه که اتفاقاتی که میخوام نمیافتن. آره. مدت زیادیه که برای موارد مختلفی تلاش میکنم و اتفاق نمیافتن ! یه جمله ای بود میگفت اشک هایی که موقع شکست میریزی، همون عرق هاییه که موقع تلاش نریختی. من به این جمله اعتقاد دارم. ولی راستش توی موارد خاصه، من خیلی عرق ریختم خیلی. اما نشد. خدا نخواست لابد. قسمت نبود لابد. مهم نیست دیگه. مدت زیادیه که مسایل مختلفی دارم که باید بهشون فکر کنم. تصمیم های زیادی هست که باید بگیرم. مدت زیادی هست که دیگه عملکرد های دور و بری هام برام مهم نیست. مدتی هست که نمیخوام حرف بزنم. یعنی نه که نخوام ...اصلا خواستن و نخواستن من مطرح نیست. مسئله اینجاست که حرف زیادی برای گفتن ندارم. مدتی هست که گوشی یا رو سایلنته یا خاموشه. این از غم من نیست! از افسردگیم نیست. از بدبخت بیچارگیم نیست. چون من هیچ کدوم از اینا نیستم. فقط از بی تفاوتیمه. نمیدونم چرا اینطوری شدم. اما شدم. نه به خاطر این وضعیت ناراضی ام، نه بابتش تاسف میخورم. نه از عالم و ادم شکایت و شکوه دارم. نه دنبال کسی میگردم که تقصیر رو بندازم گردنش !! نه اصلا کسی رو مقصر میدونم. این کسی شامل خودمم میشه. چون اصلا ناراضی نیستم که حالا بخوام دنبال مقصری باشم. سکوت بهم ارامش میده. تنهایی همینطور. با بقیه بودن هم. اصلا فرقی نمیکنه که تنها باشم یا با بقیه. واکنشی نسبت به عملکرد ها ندارم. . . چون برام اهمیتی نداره. یکی میخواد بددهنی کنه بکنه! یکی میخواد بهم دروغ بگه بگه! یکی میخواد دورو بازی دراره. چشم سفیدی کنه...بکنه! به من چه. به شخصیت خودش برمیگرده. مگه من باید به خاطر رفتارای بقیه حرص بخورم. بذار این قدر چرت و پرت بگن که خسته شن. حوصله ی تحلیل شخصیت کسی رو ندارم.حتی حوصله ی این که سعی کنم چیزی رو تو کسی تغییر بدم رو هم ندارم. حس میکنم همه ی دنیا، خودشون بلاخره میفهمن که کارشون درسته یا نه. حالا دیگه اون روز یا به موقعست یا دیگه دیر شده. نه خودمو تو تضاد میبینم نه تو نا ارومی. یه چیزی تو وجود من دیگه نیست که بود. اما نمیدونم چیه. یه تغییری توی من رخ داده که عجیبه اما خودَمم نمیفهممش چه برسه به این که بخوام به شماها توضیح بدم. . . حال این روز های من وصف نشدنیه. نمیتونم بنویسم چون تو کلمه ها جا نمیشه و اگه جا شه، به اشتباه جا شده. انگار استارتش از پنج شش ماه پیش خورده باشه . . . نمیدونم اوجش کیه. . ؟ این دو ماه که بگذره قراره از خونه برم. جای دوری نمیرم. میرم پشت بوم خونه ی مامان بزرگ اینا. دوتا اتاق داره بسیار کوچیک. . . فرشش کردن. یه پنکه هم قراره بذارن که تلف نشم احیانا. کتابامو میبرم اونجا. نه نتی هست، نه تلوزیونی، نه سر و صدایی. جای خوابیدن هم نداره حتی. برای خواب باید برم پایین پیش مامان بزرگم. اما بد جایی نیست.برای درس خوندن خوبه. سکوتش هم خوبه. البته توضیحات داره!! مامان بزرگ من طبقه ی اخر زندگی میکنه. خالم طبقه ی بالا. بعد این خالم یه دوقلوی سه ساله داره با یه دختر نه ساله که از وقتی فهمیده من قراره برم اونجا برای یک سال، رفته تو رویا و خیال . دوستاشو ردیف کرده تابستون بیان من بهشون ریاضی یاد بدم:((! واسه تیر و تولدش کلی برنامه ریخته. امیدوارم اون سکوتی که واسه درس خوندن دنبالشم بهم نریزه. به علاوه فکر میکنم تنهایی برام لازمه. هر چند وقت یک بارم میام خونه یه سری میزنم. فقط منتظرم نمایشگاه بشه برم کتاباموبگیرم و بعدم این نهایی ها بگذره و بعد جا به جایی انجام بشه. گوشیمو هم خاموش نگه میدارم معمولا این روز ها. اگه زنگ زدید و خاموش بود دیگه بدونید. زیاد حال و حوصله ی اس ام اس بازی و از این کارا ندارم.اصلا نمیخوام گوشی داشته باشم. شاید گوشیمو هم فروختم به خالم رفت. شایدم خطمو عوض کردم. همین دیگه. +: باران قصیده واری اغاز کرده بود غمناک ... میخواند و باز میخواند بغض هزار ساله ی دردش را ، انگار میگشود...پرسیدم این نوای حزین در عزای کیست؟ گفتند اگر تو نیز از اوج بنگری ، خواهی هزار بار از او تلخ تر گریست. . .
+تاریخ جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:17 نویسنده Meli ka
بعدا نوشت:
به قول ژانته، عید وقتی مفهوم داره که با خودش تازگی بیاره. وقتی همه چیز شبیه به قبله، نمیشه اسمشو گذاشت عید. . . نمیدونم من که هنوز تازگی خاصی تو خودم احساس نکردم. ولی عید داره تموم میشه. هیچ چیزی نبود که من حس کنم عید شده واقعا!!! به جز تعطیلاتش و دور کردنم از اون چهار دیواری ِ مسخره :) نه عید دیدنی ای ، نه مسافرتی. برخلاف هرسال که حس چندان خوبی به بهار نداشتم ، امسال یه دفعه احساس میکنم یه شور و نشاط خاصی با اومدن این فصل پیدا کردم. شاید به خاطر تحولات درونی خودمه، اما واقعا برای اولین باره که تو بهار احساس سرزندگی میکنم. حس خوبیه . . . ! شایدم دلیلش اینه که هنوز از حساسیت هایی که تو این فصل دارم خبری نشده به طرز عجیب و مشکوکی
تکلیف های عید مونده . دریغ از یک خط نوشتن. انگار قسم خوردم روز سیزدهم بنویسم همیشه. از بچگی از این بچه هایی که دو سه روز مونده به عید تکلیف هاشون رو می نوشتن و راحت میشدن حرصم میگرفت !!!! ادم تو بعضی از برهه های زندگیش، به انتقام گرفتن فکر میکنه. اما بعد به این نتیجه میرسه که در مقابل بعضی ها فقط باید گذشت. فقط باید این قدر بی تفاوت و بی اهمیت بهشون نگاه کرد که با همه ی ِ اون من من کردنشون بشکنن یهو برات. بعضی هارو فقط باید رها ک رد و رفت. از جلوی چشماشون دور شد تا از جلوی چشمات دور شن .آدم تو بعضی از برهه های زندگیش، تلاش میکنه برای تغییر دادن خودش، تو بعضی از برهه های زندگیش تلاش میکنه برای تغییر دادن بقیه. .. تو بعضی از برهه های زندگیش با چیزی که هست و هستند کنار میاد و تو بعضی از برهه های زندگیش فقط باید ول کنه بره. خودشو خلاص کنه تا روانی نشده !! چقدر درهم و برهم شد. اما خب از ذهن اشفته ی این روز های من نمیشه بیش تر از این انتظاری داشت. تقریبا یک ماهی میشه که راحت نخوابیدم شبا . . . به خصوص این دو هفته ی عید که افتضاح بود واقعا در این مورد و هست. نمیتونم بخوابم و به هر زوری که میخوابم راس ساعت پنج صبح بیدار میشم. چقدر این روزها، به یه جای خلوت و یه آرامش بکر احتیاج دارم. حالا یه جای خلوت باشه آرامشه خودش میاد البته. ما که هیچ وقت یادم نمیاد عید مسافرت رفته باشیم و همیشه هیجدهم به بعد کار و مدرسه و زندگی رو همه رو باهم پیچوندیم از همون بچگی! امیدوارم پروژه امسال هم موفقیت امیز باشه . .. عجب عیدی شد. نمیخوام غر بزنم اما واقعا این چه عیدیه که چهاردهمش با عربی شروع میشه ؟! ببخشید که همش غر زدم ولی لازم بود. درضمن یه بار دیگه هم بگم که از اون چهار دیواری ِ مسخره متنفرم . . .
+: ادامه ی مطلب، یه تلاش بیهوده که قبلا انجام شده. هرکی حوصله داشت بخونه فقط نوشتم که بمونه. +: آینه هارا زیر و رو میکنم، می تکانـم حتــی، خبــری نیســت و مرا اگر میبیــنیــد تصویر تداوم یافته ی ذهن شماسـت، من گُم شده ام. آقــا! ساعت . . . نه ببخشید، آیینه دارید؟ ( مهدیه لطیـفی)
ادامه مطلب
+تاریخ جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 7:6 نویسنده Meli ka
مدت ها بود که اینجوری پای درسای حفـظی نشسته بودم ! آخـه یکی نیسـت بگـه کدوم آدم ِ متعادلی ( از لحاظ روحی روانی) یه دفعه اینجوری این قدر مدل زندگیشو تغییر میده. اونم بدون هیچ مکث و تاملی!! یه دوست گفت این خصوصیت مردادیاست! همیشه همه رو با تصمیم های یک دفعه شگفت زده میکنند. حتی خودشون رو . . . دقت کردم دیدم راست میگه! من به شخصه حتی نمیتونم در مورد دو دقیقه خودم و حرکت هایی که میزنم پیشبینی ای انجام بدم. D: مشکلی هم باهاش ندارم. اینطوری زندگی خیلی هیجان انگیـز میشـه . . .
خب روی تخت که دیگه نمیتونم بشینم !! پشت میز هم که امروز گردن عزیزم بهم یاداوری کرد که نمیتونم. فکر کنم دارم به یه فسیل متحرک تبدیل میشم و این تقصیر هیچ کس جز خودم نیست که پیاده روی رو گذاشتم کنار و همش کنار این لپتاب عزیز و کتابای عزیز تر کز کردم . . . دوباره پیچوندن ِ اون چهار دیواری ِ مسخره که دیگه غیر قابل تحمل شده!! مرسـی بچه ها! مرسی هماهنگی:)) ( به دلیل ِ مسایل امنیتی از توضیح اضافه معذورم D:) اه خدا رو شکر که من سال دیگه مجبور نیستم اینجا رو تحمل کنم. البته من عادت دارم محیط های ِ عذاب اور رو برای خودم به محیط های دلنشین تبدیل کنم، ولی اخه اونجا تعداد زیادی ادم هست که همه با هم از زورشون که برایند(!) بگیریم ، تو این یه مورد روی ِ منو دارن کم میکنن !! :| راستی چطوره منم مثـل ِ مهران یه اسم واسه این چهار دیواری ِ مسخره بذارم!! اخه ادما تو چهار دیواری باید احساس راحتی کنند!! نارگیـل که توسط همین لینک ِ سبز ِ درج شده در خطوط بالا انتخاب شده، لذا باید رو یک اسم که همه ی ویژگی های مسخره ی این چهار دیواری ِ مسخره رو توصیف کنه فکر کنم . . . !! :| فردا هم که عربیه و من برای اولین بـار از بودن سر ِ کلاس عربـی، احــسـاس بـدی ندارم ! :) چقدر خوبه که من میتونم یه دفعه ای این قدر خودمو تغییر بدم!! =)) ولی خب زندگیه دیگه! امم چند تا بازی وبلاگی که تو وبلاگ بچه ها قبلا دیده بودم صرفا برای خالی نبودن این پست . . . بازی اول: این که باید یه گلچینی از وسایلی که جز فیوریت هامونه تو یه کادر جا بدیم و چیـلیک عکس بندازیم ازشون.D:
البته تو این عکس دو تا شی جاشون خالیه.اولیش تسبیحمه که من انگار هرجا میرم این روز ها از نبودنش باید زار بزنم و اه و ناله کنم!! :(( ! خونه تکونیه اتاق من تموم شد اما هنـوز که هنـوزه اون تسبیـح پیدا نشده .دومیش هم گوشیمه که دارم عکس میندازم باهاش! آهان یه چیز دیگه هم هست. هد ستی که دوستم بهم داده و مجبورم هرروزبزنم رو گوشام تا صدای غر غر مامان که اعصابش از صدای دنگ دنگ موزیک وبلاگا خورد شده در نیاد . ولی خب راستش با هدستم قهرم. چون امروز که از حموم اومدم بیرون با کله ی خیس گذاشتمش روی گوشم و الان گوش درد دارم ! :| احتیاجی به توضیح هست؟ اون سیاهه اون گوشه ام پی فوره! اونم عینکه! زیریش کتابه! (زیبا ترین کتابی که تا به حال خوندم!) اون هم یه دفترچه ی ابیه که شعرای ِ سروده ی خودم توشه که هیچ کس حق نداره بهش دست بزنه. D: اون یکی هم لپتاب عزیزمه که امروز باید با یه کاسه سرکه و یه عالمه پنبه به جون دکمه های کیبردش بیفتم. بلکه تمیز شد. جای دیوان ِ شمس هم خالیه این وسط که چون خیلی بزرگ بود و تو کادر جا نمیشد گذاشتمش کنار . اون نارنجیه هم رومیزیه. بازی دوم : فکر کنید غــول چــراغ جــادو جلوتون ظاهر شده. پنج تا آرزو کنید. واقعا اگه الان یه غول چراغ جادو اینجا ظاهر میشد، من حرفی برای گفتن داشتم؟! فکر نکنم. ترجیح میدم آرزو هامو بسازم و توی مسیـر باشم! دوست ندارم مثل خیلی ها چشمامو ببندم و باز کنم و ببینم به هرچی میخواستم رسیـدم . . . اینجوری که زندگی هیجانی نداره. بعدم اگه همچین چیزی وجود داشت احتمالا میزدم تو گوشش و میگفتم تو غلط کردی. هیچ کس جز خدا حق نداره صدای ِ ارزو های منو بشنوه. . . ! مریــم نوشــت : تو که هیچ وقت اینجا رو نمیخونی، اما میدونی چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده؟ تو که از بارون بدت میومد و من عاشق بارون بودم!! با این حال هردومون راه میرفتیم و حرف میزدیم. شعر میخوندیم و اشک بود تو چشمای ِ دوتامون. بغض بود تو گلوی هردومون. یه بغض قشنگ . . . یادته؟ یادمـه. . . نمیدونم دیگه اوون همه احساس و اون روزا تجربه میشن یا نه، ولــی هنوزم که هنــوزه وقتی یاد ِ اون روز میافتم ...وقتی یاد صدای تو میافتم وقتی داشتی از اشک چشمای اون آشنا میگفتی و این شعر رو میخونم ، بغض گلومو میگیره . . . شبيه برگ پاييزي ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولي هرگز نخواهي رفت از يادم خداحافظ ، و اين يعني در اندوه تو مي ميرم در اين تنهايي مطلق ، که مي بندد به زنجيرم و بي تو لحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد و برف نا اميدي بر سرم يکريز مي بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگي هايم ؟ چگونه مي روي با اينکه مي داني چه تنهايم ؟ خداحافظ ، بدون تو گمان کردي که مي مانم خداحافظ ، بدون من يقين دارم که مي ماني !! راستی یادته؟ اونروز هرسه تای ما با این شعر لرزیدیم. من، تو و اون آشنـا. انگـار دنیا برای زیبا شدن اون روز فقط من و تو و اون آشنا رو کم داشت ...
+: هـــرگـــاه دلـــت هـــوایـــم را کرد، به آســمـــان بنــگــر و ســتـــارگـــان را بــبیــن که هــمچــون دل من در هــوایــت مـــی تپــند . . .این تنهـا راه است. تنهـا راه ، باورت شود. . .
+تاریخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 23:7 نویسنده Meli ka
بلاخره خونه تکونی ِ اتاق وحشتناک من شروع شد . با این که من هیچ کاری نمیکنم و همه کارا با مامان بیچارست، ولی کاملا واضحه که چه جون کندنی میخواد تمیز کردن ِ اون طویله . . . ! (D:) با همه ی این ها هنوز تسبیح دوست داشتنی ِ من ----» عکس پیدا نشده. واقعا امیدوارم که پیدا بشه چون من بدون این تسبیح عجیب غریب که سر یک سال بعد از تموم شدن نذرش گم شد ، همش دلتنگم. :(
بمانـد که امشب چقدر شب ِ خاطره هاست و احتمالا تا صبح جریان دارم خودم با خودم. اما یه جورایی شبایی که اینجوری میشه رو دوست دارم. شبایی که اهنگ ِ ُ اشک ِ ُ ساعت ها فکر کردن . . . نگرانی! دلتنگی! ولی خودخوری وجود نداره! راستی خیلی وقته که این اتفاق نیافتاده. با این که خیلی بهش احتیاج دارم. اما خیلی وقته که من اشک نریختم. خیلی وقته . . . ! خیلی وقته. یادم نمیاد اخرین بار کی بود که اهنگ گوش کردم و با یه اهنگ احساساتی (!) شدم.امـا میدونـم که بعضـی قشنگی ها از بین رفته و بعضی قشنگی های ِ دیگه جایگزینش شده . نمیدونـم . حالا دقیقا تو شرایطی که به یکی از دوستام باید اس ام اس بدم و کلی باهاش کار دارم، درست تو این شرایط که احتیاج به تجدید بعضی خاطره ها دارم تا بتونم راحتتر ازشون دل بکنم، این همراه ِ اول ِ بیشعور بدون این که اس ام اس بده قبلش و خبر بده زده خط ِ منو یه طرفه کرده. یکی نیست بگه اخه مگه من چقدر با این گوشی کار دارم که حالا سالی به یه بار هم که باید یه اس ام اسی بدم میزنی منهدم میکنی؟:| تازه جالبه پرداخت هم که میکنی این دفعه کلی لوس بازی که هفتاد و دو ساعت اینده وصل میشه وا ینا!! تا هفتاد و دو ساعت اینده شاید من مردم اصلا!! چه برسه به این که بخوام اس ام اس بدم. اینا میزنن عواطف ادمو سرکوب میکنن، بعد ملت میان به من میگن بی احساس:( ! :| امروز بعد از شنیدن یک سری مطالب تازه فهمیدم چقدر ظرفیتم بالا رفته:دی! خودم باورم نمیشد که دهنم بسته بود و فقط خندم میگرفت از این وضعیت !! شاید اگه پارسال این حرف هارو میشنیدم تحمل نمیکردم. انگار مدل نگاه کردنم به مسایل خیلی عوض شده. اما الان، احساس میکنم بالای یه پل واستادم و از بالای اون پل به همه ی مردم دنیا نگاه میکنم. با این که همه ی درگیری ها و نگرانی هاشون رو درک میکنم، با این که مشغله هاشون رو میفهمم، اما هرگز قاطی دنیاشون نمیشم. انگار برای همشون راه حل های نجات پیدا کردن میبینم اما خودشون نمیبینن. اما هنوزم ناراحت میشم وقتی میبینم مردم وقت با ارزششون رو در حالی که میتونن از زندگی لذت ببرن و توی باد بدوان و مسخره بازی درارن و از این حرفا، میذارن واسه غیبت کردن و خاله زنک بازی و این کارا روح خودشون رو کثیف میکنن . یا مسایل رو برای خودشون سخت میکنن، در حالی که با کمی دقت نظر میشه بخش اعظمی از مشکلات رو برطرف کرد . . . اره ترافیک اعصاب خوردکن ، همیشه گریز هایی هم داره . فقط کافیه بخوایم. ولی نصف مردم ما نمیخوان !! لذت میبرن از بدبخت بودن! :| از تغییر رشته بگم که خب دارم کیف میکنم واقعا!! حتی از تاریخ خوندن!! :)) چیزی که خود ِ بچه های اون رشته هم ازش مینالن من دارم مثل کتاب داستان میخونم و حال میکنم:دی! دلم تنگ شده بود برای شعر ...برای ادبیات! مدت هاست ازشون فاصله گرفته بودم . :) خدا میدونه وقتــی اون دختــر خانوم شروع کرد به حرف زدن از شفا یافتنش از سرطان ِ نفرت انگیز و بدخیم چقدر ذوق کردم. وقتی اشک تو چشماش جمع شد..صداش میلرزید :« من خیلی نگران بودم. تومور من بدخیم بود. من خیلی می ترسیدم. . . همش فکر میکردم وسط راه میمیرم و نمیتونم ادامه بدم. شیمی درمانی سختم نبود .حتی وقتی موهام ریخت. . ولی وقتی برق به سرم وصل کردن دیگه نتونستم تحمل کنم. ) مامانش لبخند میزد. حالا اروم بود :« فقط یک بار دیگه باید بره دکتر که بهش سفارش های لازم رو برای مراقبت از خودش بکنه.ا خه دارو ها ضعیفش کردن» خالم گفت : « خدا رو شکر. حالا ببین چه شکلی شدی . . . ببین موهات چقدر قشنگ دراومدن عزیزم! دیگه لازم هم نیست رنگ کنی» اخه میگن وقتی موها بر اثر دارو های شیمی درمانی ریخت تا یه مدت که درمیاد رنگش روشنه بعد دوباره تیره میشه. دختر خانوم که فقط چند سالی از من بزرگتر بود لبخند زد. چقدر هممون خوشحال شدیم! همون روزی که شیرینی سلامتیشو بین تیممون پخش کرد . . . از ته دل خدا رو شکر کردیم. یک بار دیگه هم پنجشنبه . . . خدای ِ شکرت ! به خاطر این سلامتی که به این دختر خانوم دادی. به خاطر روز های خوشی که در انتظارشه. به خاطر این که در اوج ناامیدی وقتی خودش خواست و طلب کرد، تو هم طلبشو بدون جواب نذاشتی و به همه ی ما این برکت رو دادی که بتونیم کمکش کنیم . شکرت . . . شکرت ..شکرت ..هزاران بار شکرت خدای من . . . راستــی، اگه میتونستم یه گل فروشی رو برای همه ی مردم دنیا که نه، حداقل برای همه ی دور و بریام حتی اونایی که اذیتم میکنن میخریدم! چون من عاشق گلم . . . و هیچ چیز به اندازه ی انبوه ِ گل به خصوص گل رز بهم حس عشق و زندگی نمیده . . .
+: هدی یِ عزیزم با خوندن ِ آف یاهویی که برام گذاشتی پر از عشق و انگیزه شدم. مرسی عزیزم.خوشحالم بابت این وضعیت ِ پر از ارامش و برای تو هم همینو میخوام. برات بهترین رو ارزو دارم.میدونم که تو هم راحت رو پیدا میکنی و بلاخره اخر ِ اخرش به علاقت میرسی. . :) +: مــرا ببخــش که دیگـــر جواب ســلام هایــت را نمیدهـــم . . . از خداحافظی می ترسم. از اشک هایی که میدانم نمیتوانم جلویشان را بگیرم! همیشه گمان میکردم، ان کس که همیشه هست منم و انکس که سرانجام خواهد رفت تو . . . اما روزگار بر عکس اندیشه هایم... را نقاشی کرد! تا رفتنم فرصتی نیست . . . تا برای همیشه جدا شد ن ! من در خاطرات گذشته ماندن، تو در فراموشی من ِ غرق شدن . . . راستـــی وقتی خبر نبودنم ن را به گوشت برسانند، لبخند خواهی زد؟
+تاریخ شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 21:41 نویسنده Meli ka
گاهی وقتا از مسئولین اون چهاردیواری مسخره خندم میگیره. این که بلد نیستن
چهار تا دختر هیفده هیجده ساله رو کنترل کنند. این که من برای هزارمین بار
توی این هزارمین روز های اخیر، با لبخند بدون این که به روی خودم بیارم کیف
گندمو میندازم روی دوشم و از در مدرسه ساعت ده صبح به سمت خونه راهی میشم و
هیچکس نمیفهمه. حالا یا مهارت من در پیچوندن زیاده یا عزیزان واقعا . . .
مهم نیست. الان تاریخ ادبیات هایی هست که من باید بخونم و دارم روش برنامه ریزی میکنم . دنیای ادبیات واقعا دنیای قشنگیه. البته وقتی به کتاب ریاضـی ِ انسانی ها نگاه میکنم برای خودم نگران میشم که با اون همه استعدادی که توی فیزیک و ریاضی داشتم یه دفعه ول کردم و به فکر تغییر رشته افتادم. ولی مهم نیست. همه ی این ها میگذره. اون چیزی که در نهایت مهمه نتیجه ی آخره. دنیا داره به سمت بدی میره. وقتی این همه تغییر ماورایی در جریانه، من نمیتونم خودخواه باشم. توی دنیایی که مردم توانایی درمان خودشون رو دارن، پزشکی علم بیخودیه. ( به کسی توهین نباشه) به اندازه ی کافی پزشک برای موارد خاص وجود داره. توی دنیایی که مردم احتیاج به کمک دارن تا از منجلاب هایی که بار ها در تاریخ بهش اشاره شده بیرون بیان، مهندس شدن خودخواهی محضه( بازم توهین نباشه) . فقط فرصت فرصته تغییر. فرصت کسب آگاهـی. فرصــت ِ ایجاد ، فرصت بهبود بخشی. وقتی برای مسخره بازی نیست. وقتی برای ثروت اندوزی نیست. وقتی برای فکر کردن به اینده ی طلایی در یک کشور اروپایی هم نیست . . . درسته ! من موقعیت هایی که دارم رو قربانی میکنم. چون توی ذهنم آینده ی طلایی رو طور دیگه ای تصویر کردم. جهان بزرگتر از اونه و اتفاقاتی که در پیشه بسیار عظیم تر از اون که من و ما به اتفاقات کوچیک و روزمره فکر کنیم. برای درگیر شدن در جریان های بزرگ و سهم مثبت داشتن در این جریانات، باید بزرگ بود و بزرگی با دکتر مهندسی به دست نمیاد. حـالا من موندم و برنامه ریزی عجیبم برای خوندن این همه کتـاب و یه عیــنــک سیــاه ِ گنده ی ِ پرفسوری روی صورتم.( و البته یه کوله پشتی ِ پاره هم اون گوشه اتاقه) یک کتاب خونه ی شلوغ که باید خلوت بشه و کتاب های جدیدی جایگزین بشن. این زندگی منه. درضمن چایی نعنامون هم تموم شد و تمام شب لذت بخش دیروز ِ من بدون چایی نعناع گذشت:دی( ببخشید از بی ربطی. ذهن من انگار از هم گسیختستD:) بعد از اخرین کتابی که نوشتم و روحمو روش گذاشتم و وقتمو و بعد از دستش دادم ( در جریانید دیگه!! ) حالا دوباره دارم به نوشتن یک موضوع جدید فکر میکنم. موضوعی کاملا متفاوت . اما به خاطرش خیلی باید مطالعه کنم. خیلی باید گوش بدم. خیلی باید اموزش ببینم. شاید این نوشته نوشته ی عظیمی شد. شاید تونستم مفاهیمی که نسل های بسیاری سعی داشتن در حوزه ی رسالت به گوش مردم برسونند ، به گوش این مردم برسونم. شاید . این وظیفمه ی منه و یا شاید رسالت من. نتیجه ی سال ها اشتباهات پی در پی این مردم و دستان خودشون که برای خودشون بدبختی می افرینه. . فقط این بار یادم میمونه از چیزی که مینویسم یک نسخه توی یه چیزی مثل فلش سیو کنم!!! چون احتمالا تحمل این که این نوشته رو از دست بدم و جای دیگه ای گوشه ی دیگه ای از دنیا توسط کس دیگه ای با تحریف چاپ بشه رو ندارم. چون این نوشته قطعا یک راز خواهد بود. رازی برای من ، برای شما و برای هرکس دیگه ای که زیر سقف این آسمونه. . . ! خدایا ازت ممنونــم بابت همه چیـز. مرسی ...فقط یه چیزی!! من این پنجاه تومنی که مجبور شدم پول کتاب تست بدم برای ِ یه کار دیگه گذاشته بودم کنار:دی! دمت گرم ولی یه کاری کن این عزیزان بفهمن لازم نیست برای یک کتاب پول خون باباشون رو بگیرن. حالا من توانایی خریدشو دارم، بقیه همسن و سالای دیگه ی من چی؟! تازه منم زورم میاد این همه پول بدم بابت کتاب تست مثلا عربی:دی!! خب این پول رو میدم یه کتاب رمان فرانسوی میخرم و بعد تو خوندنش هنگ میکنم. چه کاریه! :دی اصلا میرم مجموعه خدایان یونان رو میخرم و بعد کلی با خواهرم کیف میکنیم!! و بعد من براش توضیح میدم اون چرت و پرتایی که تو پرسی جکسون میخونه هیچ ربطی به تاریخ یونان نداره!! اه اه مملکته داریم؟:دی!! راستی، کتابی که من بنویسم، احتمالا قیمتی نخواهد داشت . . . ! من اسمشو میذارم ایده ئالیستی ! ( یا به هر شکل دیگه ای که می نویسن ! ) شما میتونید هرطور که میخواید درمورد اسم این کار فکر کنید.
چقدر همه چیز در نظر من واقعی و شدنی و سادست . . . ! بعضی وقتا از خودم و فکرام میترسم . . .
+: کاش می شد که کسی می آمد
+تاریخ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 10:42 نویسنده Meli ka
خـدایِ عزیزم بابت ِ بارون امروز صبح ممنون .هرچند که من خواب بودم و ندیدم. اما حتی خبر این که بارون اومده هم منو شاد میکنه و روحمو زنده. ازت ممنونم که صدامو شنیدی و همیشه میشنوی. ازت ممنونم که همیشه برای همه ی بنده هات وقت داری.
:) دیشــب ، شب خوبی بود. من معتقدم که باید نسبت به همه ی مردم دنیا احساس محبت داشت و به همه محبت کرد. تا جایی که میشه باید به همه کمک کرد و نباید کسی باشه که به حال خودش واگذار شده باشه. ولــی مسئله اینجاست که در عین حال، من انسان ازادی هستم و با قواعـد خاص خودم زندگی میکنم. دوست ندارم تو بند ِ کسی باشم. دوست ندارم کسی با رفتارش مدام برام مشغله ی ذهنی ایجاد کنه. دلم میخواد فکرم دور از هر خاله زنک بازی و مسایل این چنینی، ارامش داشته باشه و باز و روشن باشه. خدارو شکـر که این توانایی رو برای اولین بار توی زندگیم پیدا کردم که پامو بذارم روی خیلی مسـایـل و برای اولین بار با یک دوست دعوا کنم. احساس خوبی دارم که این فرد رو برای همیشه از زندگیم دور کردم. فردی که برای من مشکل میاورد و خدا شاهده که چقدر سعی کردم از این وضعیت بیرونش بیارم ولی نشد . . . نمیدونم تقدیر برای من و اون چی میخواد و نمیدونم که اخرش ما روزی دوباره کنار هم قرار میگیریم یا نه، ولی اون همکلاسی دیگه جایی توی قلب من نداره . دیشـب وقتی که داشتم این کارو انجام میدم و با چند تا اس ام اس بدون این که دلیلشو براش توضیح بدم، کنار میزدمش، احساس انسانی رو داشتم که برای اولین بار داره قتل انجام میده!! ولـی بعــد فقط حس ارامش بود که دوباره توی قلبــم جــارری شد . . . فـقــط یکم خودم از خودم تعجب کردم که واقعا چطور میشه بدون خشم و عصبانیت، با همچین صلابتی اونم من با این روحیه م و اعتقاداتم، کسی رو از زندگی فردی بیرون انداخت . . . به هرحــال مهم نیســـت . بلاخره دیــروز خرید مورد نظر انجام شد. . . مسئله اینجاست که اگر به من بود هرگز برای خرید عید هیچ جا نمیرفتم. ولی بدبختی اینجاست که با عوض شدن فصل، احتیاج به لباس جدید هم هست!! و بنابریــن از نزدیک ترین مغازه ای که میشد، بهترین و راحتترین مانتوی دنیا رو خریدم و راحت شدم رفت پی کارش. ای کاش میشد رنگ نارنجی اتاق رو هم عوض کنم. مثلا سورمه ای یا استخونی روشن . . . از آهنگ های تکراری ِ توی ماشین هم خسته شدم. ولی راستش هیچ کس حوصله ی شنیدن آهنگ های ِ داریوش و ابی ِ عهد بوقیه من رو نداره:دی ! علاقه مند به شهرام ناظری و شجریان هم فقط پدرمه که معمولا با ما بیرون نمیاد . . . کـارم شده شب ها گوش کردن به سخنرانی های ِ استادم از تو ام پی فور و ور رفتن با عکــس ِ متحرک دریایی که رو بک گراند ِ گوشیمه. چای نعناع هم که انگار بهش معتاد شدم. چون فوق العادست . به همه ی اونایی که سردرد های ناگهانی میگیرند پیشنهاد میکنم. تشویش رو هم از بین میبره. احساس خنکی خاصی رو منتقل میکنه. . . حتی نپتونی هاش هم خوبه. . . !! کتــاب های تغییر رشته رو بابا قراره بره از فردوسی بخره. چون بانک کتاب برای فرستادن این کتاب ها پول خون پدرشو میگیره. D:ده هزار تومن کتابو میده 60 هزار تومن!! دیشـب وقتــی از پیــاده روی ِ طولانیــم برگشــتم درحالی که بدنم تعجب کرده بود(D:)یه بحث ِ طولانی با یک دوست داشتم و بعـدش هـم یه خواب طلایی و راحت. فقط نمیدونم چرا جدیدا وقتی میخوابم خواب ِ گربه میبینم. تا صبح یا دارن چنگم میزنند یا به پرو پام میپیچند . . .!! راستـــی، به خاطر شام ِ عالی ِ دشب هم ازت ممنونم خدایا. در کنار خانواده شام خوردن واقعا لذت بخشه . . . حتی اگه خواهــرت تو اون حالت در حال جیغ زدن و داد داد باشه! اون موقعست که تو یه سوژه ی عالی واسه ی خندیدن هم داری:دی! بعد یه دفعه دیشب یاد یه عالمه کار نکرده برای امروز افتادم و اومدم انجام بدم که اس ام اس!! پسر خاله ی محترم: فردا تعطیله! من : چی میگی؟؟:OoO!! و بعله. امروز تعطیل بود. منم با ذوق و شوق اومدم به دوستام خبر بدم که جوابم در همه ی موراد این بود : صبح بخیــــر !! :| خب چیه مگه . . . من دوست دارم همه رو خوشحال کنم ولی هردفعه میخوره تو ذوقم. :(
پنجشنبه بچه ها با هم رفته بودن امام زاده نزدیک اون چهار دیواری ِ مسخره!! امام زادش فوق العادست. یه حس عالی به ادم منتقل میکنه. . . نامردا به من نگفته بودن:دی! ولی خب احتمالا اگه میگفتن هم من نمیرفتـم. چون اون موقع حسش نبود. پس غر غر ممنوع!! وااااااااای چه برفـــــــــی داره میـــباررررره!! خــــــدایـــا مرســــی بـــابـــت ِ این هــوای ِ عـــــالی ، بابـــت ِ این زندگـــی ِ عالـــی، بابــت خوابای طلایـــی و راحت، واسه ی آرامــــش ِ ثابت و غیر قابــل تغییــــر . . . مرســـی خدا ، بابــت این منـــی که همــه ی ِ تورو دارم . .
+تاریخ شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 12:9 نویسنده Meli ka
با ایـن که دو سه سالـی میشــه که دیگه رفت و امد عیدمون محدود به فامیـل
های نزدیک مادری شده و عید ها به خاطر این که شلوغه سفر نمیریم، بازم حال و
هوای عید رو دوست دارم. به خصوص که الان دیگه برام تبدیل شده به یه فرصـت
برای انجـام دادن ِ کارای زیادی که دارم. برای مرتب کردن برنامه ها.همیشـه
از اسفــند بدم میومده چون پر از اتفاقای بد بوده برام. هرسال به خودم میگم
بهتره تلقین نکنم شاید امسال اسفند خوب باشه ولـی بازم تکرار میشه. این
سومین اسفند احتمالا نحس برای منه. چون میدونم که اواخر اسفند خبر بد و
سنگینی دریافت میکنم. به هرحال دوست ندارم این پستمو با نوشتن از اتفاقات
بد و خبر های بد خراب کنم.
نمیدونم مامان چطـوری همه ی خیابونای تهران رو بلده. چون من این قدر تو
جغرافی خنگم که حتی ادرس خونمون رو به زور بلدم. ولی مامان همه جا رو بلده
و از سر شهر گرفته تا اون ته تهای شهر هرسال برای خرید عید، دست منو
میگیره و د بچرخ ُ بچرخ و بچرخ! و نتیجه ی آخر چند تا کیسه ی پر از خریده و
پاهای ِ له و احتمالا تاول زده ی منـ !! و توی این هوا میشه گفت که امسال
سرما خوردگی و دل درد هم بهش اضافه میشه که من اصلا حوصله و تحملش رو
ندارم. چقـدر این شعـر ِ مهدیه لطیـفی عزیز قشنگه : زمســتان هم از سرما میگذرد، به همان سادگـی که مرا پشت خطوط لاک گرفته از دفترت میدزدی و کسی نمیداند تا قبل از این شعـر که من چقدر دیوانه ی بخار نفس های گرم تو،در یخبندان امسال شده بودم . . . که به تمام ابر های ِ بی باران می ارزند . چـند نفری توی زندگیــم هستــند که اصلا حوصله و تحملشون رو ندارم . . . با
این که مــدام به این فکر میکنم که ادم باید همه رو دوست داشته باشه کلا،
ولــی این حس جدیدا توم مرده. دلم میخواد از یه سری از مردم جدا بشم. فکر
کنم بقیه اسمشو بذارن انزوا. ولــی من اسمشو میذارم خلوت کردن با خودم.
اگه ادم از یه سری ها جدا بشه، هیچ وقت دیگه فرصتی برای متنفر شدن ازشون
پیدا نمیکنه. دلم میخواد همینجوری بمونم! ساده و بدون شیله پیله. هرگز دلم
نمیخواد نفرت کسی توی دلم بمونه . راستش اصولا رفتار های بد ادما برای من
اهمیتی نداره . . معمولا وقتی ادم از چیزی ناراحت و خوشحال میشه که اون
چیز براش اهمیت داشته باشه، ولـی این مسایل برای من اهمیتی ندارند. میگن مثل شیرینی خشک و به قول بعضـی ها یخ و بی احساس میمونم تو این زمینه
ولی به نظرم این خیلی خوبه. برام ارامش ایجاد میکنه. با اینحــال دور و
برم چند نفری هستند که کسلم میکنند و حوصله ام رو سر میبرند و معادلات
ذهنیم رو از "آدم" بهم میزنند. یک نفر هم وجود داره که هرچی بهش بی تفاوتی
میکنم، بیشــتر برام دردسر درست میکنه. . . از تهمت دروغ گرفته تا دزدی . .
. که خدا گواهه اصلا مهم نیست که مردم چه شر و ور هایی میگن! تنها چیزی که
مهمه اینه که من حوصله ی دردسر ندارم دیگه. بنابرین فکر میکنم جدا شدن از
این ادما و فاصله گرفتن ازشون باعث بشه که ارامشـی که دارم بهم نریزه. . .
خب من مجبور نیستم دوستشون داشته باشم . . . ولــی میتــونم کـه برای خودم
یه خلوت دوست داشتنی ایجاد کنم با ادمای دوست داشتنی و کار های دوست
داشتنی و زندگی دوست داشتــنـــی. . . ؟ دلــم میــخواد بـــرای این عیــد در راســتای همون خلوت دوست داشتــنـــی،
یه عالمـه رمــان بخررم! هرچقدر هم که اون رمان و کتاب مسخره و چرت و پرت
باشه، بازم برای من کتاب خوندن بزرگ ترین لذت دنیاست. . . خب میشه بیــن یه
عالمــه کــتاب ِ روانشناســی و فلــسفـــی یا یه عالمه رمان ِ ایرانـــی
با موضوعات شاید از دید خیـلی ها تکراری یا رمان های طولانی فرانسوی غرق شد
و از عیدی که ادم همش تو خونست لذت برد:دی! شایدم شروع کنم به حفظ کردن
شعرای حافظ یا دیوان شمــس که فوق العاده مورد علاقمه و انتخاب اصــلیم هم
برای عیــد خوندن کتــابای ِ تغییــر رشــتســت که خیلی هم زیادن . . . ای کاش میشد دوشنــبه سر نرســه!هفته ای که در پیش دارم رو دوست ندارم . . .
پر از استرس و نگرانیـه. ولـی من خالی از انرژی برای ِ مقابله کردن با
استرس های ِ این چنینی ام. اصلا نمیفهمم وقتی من برای خودم توی دنیاهای
دیگه ای سیر میکنم، چرا این قدر همه اصرار دارند که من ُ به دنیای ِ ِ
مسخره ی خودشون بکشونند. راستــی از دوشــنبـه های ِ توی ِ اون چهار
دیواری ِ مسخره متنفرم! از اون کلاسا متنفرم! ولـی خب. . .میتونیم با دید
مثبت بهش نگاه کنیم. دوشنبـه راهــیه بــرای ِ رسیــدن به پنجشنبه ی ِ دوست
داشتنــی ِ ِِ من. . . راســتـــی، هـــــــــــــوا که این قــــدر ابــــریـــــــــــــه !!
خـــدا هم که میـــدونـــه مـــن عـــاشق بارررونـــــــــم! پـــــس
چـــــــــــــرا آسمــــــــــــون نمی بـــــاره ؟!
+: مطمئنـم که هرگز رای نمیدم . ترجیح میدم آزاده باشـم. کـاش آزاده باشیـد . . .
+تاریخ جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 13:52 نویسنده Meli ka
بعضـی وقتـا خودم از قدرت خارق العاده ای که تو وجودمـه جا میخورم و بابتـش
روزی صد بار خدا رو شکـر میکنم. خیلـی خوشحالم که این قدر قوی هستم که
میتونم با مسایل و مشکلاتم خیلی خیلی زود کنـار بیـام. نتایج که هنوز
نیومده ولی احتمالا هیچ کدوم از من و هم وندی های عزیـز در اون ازمون قبول
نمیشیم!! چون محــض ِ دل ِ عزیزان کمیته، امســال طــراحـــــ ها عشقشون
کشیده کف بره بالای ِ 20 و . . . !!!
بیخیـال ِ همه ی تلاش هایی که کردم و نتیجه نداد. بیخیــالــش! دنیا که به آخر نرسیده!! بیخیــال همه ی خاطراتیـ که با هم ساختیـم و فرررررت!! رفت و تموم شد. دنیـا که به آخر نرسیـده!! من عاشق کارای نشدنی و سخــتم حتی اگه نتونم اونا رو به سرانجام برسونــم! کلافه میشم از داشتن یه عالم کار انجام نداده ولـی به آرامش میرسم از بیخیالـی ِ خودم! بعضـی وقتا فکر میکنم هیچ کدوم از مسایل این دنیا ارزش این رو نداره که بخوام با شکست خوردن توش خودمو از بیـن ببـرم. به هرحــال مهم هم نیســت . خدای ِ من بزرگه .خیـــلـــی خیــــلـــی بـــزرگ . . . خدایـا، ازت ممنونم که بهم این تواناییـ رو دادی که سریــع خودمو جمـع کنم و یه برنامه ی جدید برای زندگیم بسازم و بهــم یه بار دیگه یاداوری کردی که نباید به هیچ چیـزی دل ببندم. چون هرچیـزی که توی این دنیا من بهش دل بســـتـــم، از دســـت داد َم. پس این یعنی یه بار دیگه میخواستی نشونم بدی که نباید به هیچ چیزی توی این دنیا وابســتـه باشم. اگه نتیجه ی بدست اومده نتیجه ی دلخواه من نیست، دلیلش اشتباه خودمه. دلیلش اینه که بیـش از حد بهش دلبســتم و به خاطرش شرمنده ی درگاه تو ام. حالا که فکر میکنم میبینم شاید واقعا قسمت بر این بوده که خدا خودمو به خودم یاداوری کنه. حالا من میتونـم دوباره بدون دغدغه و نگرانی توی کتابای شعـر و رمان غرق بشم. ساعت ها آهنگ های ِ روی وبلاگ های شعر رو گوش کنم و پروفایـل ِ اف بی رو آپ کنم. فرصت این رو دارم که با تغییر مسیر، برای خواسته ی جدیدی که برای خودم تعریف کردم تلاش کنم. برم سراغ پیانو و ویالونی که نصفه کاره رها کردم . . . بارون که گرفت بدون دغدغه ی فکری با ماشیــن بریـم دور دور و سرمو مثل توله سگ از پنجره ببرم بیرون و خیس خالی بشم. ( متاسفانه در حال حاضر هیچ تشبیه شاعرانه ای وجود نداره) فقط میدونم که ای وسط یه چیزی اشکال داره. من هنوزم مثل بچه کوچیـکــا، نمیتونم محیـــــــطم رو تغییر بدم!! نمیتونم جا به جا شم حتی به خاطر یک هدف بزرگ! نه برای این که وفق دادن برام سخت باشه...نه اصلا این طور نیست چون من از اول به هرکجا باشم آسمان مال من است اعتقاد شدید داشتم. ولـــی مســالـه اینجاســـت که من هنــوز نمیتونــم از آدمــای یی ی که این روزا به طور ناخواسته دارم باهاشون بداخلاقی میکنم ، جدا شــم. . . راســـتــــش، روزی که این توانایی رو پیدا کنم، احتمــالــا جشــن میگیـرَم. هرقدرم که به خودم تلقین کنم فایده ای نداره. فقــط خدا میدونــه که چقــدر به یک خواب ِ یک ماهه احتیــاج دارَ م . . .
+تاریخ چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 21:44 نویسنده Meli ka
وقتی که رویا ها و آرزوهامو روی ِ یه مسئله بنا کردم، هیچ وقت فکرنمیکردم
که اون مسئله نشدنــی باشـه. هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری همه ی فکر و
زندگیم رو یک شبه از بین ببره. فکر نمیکردم. بقیه هم فکر نمیکردن. میگن
بعضی آدما، به هرچیزی که دست بزنن، اون چیز خراب میشه. بعضـی آدما حق ندارن
خوب فکر کنن. حق ندارن به چیزای خوب فکر کنند...چون هروقت که این کارو
بکنن، یه چیزی یه جای دنیا بهم میخوره و بعد اون چیز خوب خراب میشه و به
بدترین شکل ممکن شکسته میشن.
بعضـی آدما ...بعضـی آدمــا، خب ، مگه تا کی قراره از این واقعیت فرار کنم ؟ من یه ادم شکست خورده ام. ادمی که وقتی شعر نوشت، خیلی راحت نزدیک بود شعراش توسط یک نفر دیگه به یه زبان دیگه یه جای دیگه ی دنیا چاپ بشه! ادمی که وقتی منتظر بود کتاب چاپ شدشو تو دستاش بگیره، اون کتاب رو بر اثر یک اتفاق از دست داد. ولی راستش، هروقت که این اتفاقا برام افتاد، هیچ وقت این قدر بهم نریختم..هیچ وقت اینقدر احساس ضعف نکردم. از خودم خجالت میکشم. از ادمای دور و برم خجالت میکشم. دیشب تا صبح خواب میددیم که همه دارن بهم میخندن! احساس میکنم حتی دیوارای اتاقم هم مسخرم میکنند. نمیتونم خودمو فکر مو جمع کنم. اونم من!! ادمی که اسطوره ی قوی بودن یا یه همچین چیزی بودم برا ی بقیه!! ادمی که بار ها شکست خوردنش رو بقیه دیدن و همیشه فکر میکردند که این آدم وااااووو!! چه چیزیه چه روحیه ای داره که هنوز داره ادامـــــــــــه میدههه!! کی فکرشو میکرد این ادم الان طوری بشینه های های بزنه که چشماش باز نشه. ادم مغرورری مثل من ...که الان دیگه از این که همه ی دنیا هم شکست منو بدونن واهمه ای ندارم. نمیدونم چقدر برای چند نفرتون پیش اومده که یه دفعه ای همه ی زندگیتون بهم بریزه. همه ی آرزوهاتون رو بر پایه ی یه چیزی بسیازید و درست وقتی که فکر میکنید دارید به اون چیز میرسید همه چیـز خراب بشه. فقط احساس خفگــی میکنم.احساس کسلی. اگه میتونستم تموم روزامو میخوابیدم. تموم این روزا رو. اگه میتونستم میزدم از این شهر می رفتم یه جای دیگه..چه میدونم! یه جای سرسبز یه جای خلوت. یه جایی که گاو ببینم ولی ادم نبینم که بهم بخنده. دیگه نمیتونم. به خدا دیگه نمیتونم. کی باورش میشه؟!؟! مـــن...دختــری که تو بدترین شرایط خودشو نجات داده و تا به حال با هیچ کسی درد و دل نکرده الان به این وضع بیافته؟! من حتی عرضه ی اینو ندارم که خودمو آروم کنم. از خودم هم خجالت میکشم. از این که نمیتونم خودمو اروم کنم. هرکسی راه و روشی برای التیام بخشیدن به درد هاش داره ولی من از همون بچگی هیچ کاری نمیتونستم بکنم. نه میتونستم با کسی درد و دل کنم، نه میتونستم کتاب بخونم..نه میتونستم فیلم ببینم، برم بیرون...گریه کنم!! هیچی هیچی.حتی آب خوردن هم نمیتونست ارومم کنه. . . الانم نمیدونم باید چی کار کنم. دلم میخواد از در و دیوار و پنجره فرار کنم. وضعیت معدم خورده بهم و احساس میکنم دیگه نمیتونم چیزی بخورم. مامان چقدر خوبه. مامانـم که تنهام نمیذاره و همش حرفامو گوش میده. میدونم اونم به خاطر اتفاقی که افتاده ناراحته ولی ناراحتیشو بروز نمیده. شرمنده ی خانوادم هم شدم. . . ای کـــاش میشد یه سطـــل رنگ بردارم و تمــام ِ در و دیوارایی که دارن به من و موقعیتم میخندن رنگ کنم!! همه ی در و دیوارایی که دارن از ته دل به شکستی که خوردم میخندن!راستـی، واقعا من همون دختر قوی هستم که تکیه گاه همه ی ادمای دور و برم بودن؟ خدایا پس چرا نمیتونم خودمو کنترل کنم؟! چــرا؟ چقدر این نوشته ی مهدیه لطیـفی الان مناســب ِ حال ِ منه. . . گریـه
آخریـن چیـزی سـت که باقـی می ماند و بغـض یکــی مانـده به آخریـ سـت.
تمام دلخوشـی های پیش از این دو ، یکـی یکـی میشکنند . مثل شیشـه هایـی که
من دیوانه بدجوری هوس کرده ام یکـی یکـی بریزمشان پاییـن و بنشینم بعد یک
دل سیـر به دلخوشی هـای پیش از این از لابه لای اشک شور، از لا به لای دل
شور ، به دنیــا نگــاه کنــم . . .
+تاریخ شنبه ششم اسفند 1390ساعت 15:50 نویسنده Meli ka
|